والعصر

زکات علم _ شهاب دین

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۴۰۲، ۰۴:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

زکات علم کتاب "شهاب دین"

روایت داستانی زندگی آیت الله شهاب الدین مرعشی نجفی

کتاب، داستانِ بی نظیر زندگی پر از سختی و زحمت آیت الله مرعشی نجفی است که پدرش شمس الدین تمام سعی خود را کرد تا پسرش عالِم شود و همینطور هم شد... مادرش هم تا میتوانست از خود مواظبت کرد، همیشه با وضو به فرزندش شیر میداد، شب ها مشغول عبادت بود و دعا میکرد پسرش روزی جزو علمای اسلام شود و هرکاری برای بهتر تربیت شدن فرزندش انجام میداد. "شهاب الدین " یکی از اسم هایی بود که اساتید شمس الدین پیشنهاد کردند و او این چنین گفت: « ان شاءالله که چونان شهاب بر آسمان تشیع بدرخشد »

شهاب الدین تمام زندگی اش را وقف علم و تحصیل و کتاب کرده است. زندگیِ سختش، برای تحصیل علم شیعه و خواندن کتاب ها و جمع آوری کتاب های خطی است. (حتی برای محافظت از یک کتاب خطی قدیمی به زندان هم افتادند.) اصلا کتاب را که میخوانی هر لحظه عشق آیت الله به کتاب را میبینی و تازه میفهمی عشقِ کتاب بودن یعنی چه ... یک پاره از کتاب را بخوانید عشق را:

استاد نگاهی به کتاب های شهاب انداخت. کشف اللغات و الصطلاحات علامه عبدالرحیم هندی بهاری به چشمش خورد. کتاب را برداشت و ورق زد. نوشته پشت جلد کتاب توجهش را جلب کرد.
" در صبح روزه 21 ذوالقعده، به مبلغ بیست روپیه(اجرت دو سال نماز به نیابت از مرحوم میرزا محمد بزاز تهرانی) این کتاب را خریدم. در حالی این جملات را مینویسم که گرسنه ام و بیست ساعت است نتوانسته ام چیزی برای خوردن تهیه کنم. فرج الله عن کل مکروب. شهاب الدین مرعشی نجفی"

از زمان تولدش تا جوانی در نجف بود، زندگی علمایی را بشخصه ندیده ام و فقط در این کتاب توانستم بخوانم که چه زحمت ها و چه سختی ها دارد و البته چه عشق و صفا و صمیمیت و آرامشی در زندگی...! تا نجف بود یا کتاب میخواند و یا پای درس اساتید می نشست؛ پیش اکثر علمای آن روز شاگردی کرده بود، روزی تصمیم میگیرد به سامرا برود ، بعد از فوت مادرش زندگی برایش سخت شده بود این بود که بقچه ای بست و عازم سفر شد تا به شاگردی دیگر اساتید جهان اسلام برود، البته بسیاری از شیعیان نشستن پای درس اهل سنت را جایز نمیدانستند اما شهاب الدین بی اعتنا به این حرف ها، در جست و جوی دانش بود و هرکس علمی داشت در برابر او زانو میزد و می آموخت.

بعد از فوت پدرش و تا میان سالی(30 سالگی) در نجف بود، بعد عازم ایران میشود تا به اقوام سری بزند و بعد از یکی دو سال که در قم هم درس میداد و هم درس می آموخت تصمیم میگرد به شهر آب و اجدادی اش یعنی نجف بر گردد اما شیخ عبدالکریم حائری به او وظیفه اش را گفت، گفت آقای مرعشی شما باید در ایران بمانید ، نجف مانند شما کم ندارد، اما این حوزه علمیه تازه کار به امثال شما نیازمند است. ... آقای مرعشی وظیفه شما امروز ماندن در قم و تدریس در این شهر است. طلبه های ایران به سختی می توانند به عراق بیایند. شما عصاره اساتید عراقید. راضی نباشید این جوان ها راهی غربت نجف شوند و .... من و ظیفه تان را گفتم و از شما خواهش میکنم که بمانید و شیعیان امیرالمومنین را یاری کنید.

این میشود که وظیفه، او را تا آخر عمر از سرزمین نجف جدا میکند، سرزمینی که تا وقتی آنجا بود زیر سایه پدرانه امیرالمومنین بود و هرجا دلش می گرفت سر به ضریح میگذاشت، سرزمینی که در کودکی زمانی خواندن و نوشتن آموخت که روبه حرم کنار پدر نشسته بود، « برای نوشتن هر حرف ابتدا به ضریح حضرت نگاه کن، سپس حروف را بنویس» هر حرف ، با محبت امیرالمونین بر قلب شهاب و صفحه کاغذ حک می شد. برایش دوری از این سرزمین سخت بود و شوق انجام وظیفه او را در قبال این سختی مقاوم میکرد.

تنگی معاش همیشه همراهش بود چه در نجف که وضعیت خیلی سخت تری داشت و چه در قم ... اما با این حال و من یتق الله یجعل له مخرجا ... بابت جهزیه دخترش و حتی برای ازدواجِ خودش ذره ای دستش را جلوی کسی دراز نکرد، خدا خودش برایش جور میکرد ( چگونگی اش را در کتاب دنبال کنید)... خدا برای کسی جور میکرد که تمام زندگی اش را وقف علم کرده بود و حاجاتش را جز از خدا ( بواسطه معصومین) نخواسته بود.  

زندگی آیت الله مرعشی نجفی هم پر است از توسل و دیدار او با امامان و اهل بیت( علیهم السلام) که یک مثالش شعر معروف علی ای همای رحمت شهریار است(فیلم آخر مطلب را ببینید) و پر است از کمک خواستن ها و دیدن کمک های الهی . . .

و در آخر بخشی از کتاب:

شهاب نسخه المحیط را با خط سیدحیدر در کتابخانه اش داشت و شوق دیدن این کتاب نفیس مرد فرانسوی را به قم کشانده بود. برق شادی به وضوح در چشمانش دیده میشد، هانری کربن با شوقی که فقط در شیفتگان کتاب میشود دید، روی جلد کتاب دست کشید و کتاب را مقابل صورتش گرفت. بعد از دقایقی نگاهی به شهاب کرد و گفت : اجازه می دهید مدتی این کتاب را با خودم ببرم؟ شهاب خندید و گفت :
الا مستعیر الکتب دعنی / فان اعارتی للکتب عار
فمحبوبی من الدنیا کتابی/ و هل رایت محبوبا بعار؟
(ای کسی که از من کتاب امانت میخواهی/ مرا رها کن که امانت دادن کتاب ننگ است
محبوب من در این دنیا کتاب است/ آیا کسی محبوب خود را به کسی امانت می دهد؟)

دریافت 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی